۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

استعفانامه‌ی منصور، عضو کمیته‌ی مرکزی "سازمان انقلابی افغانستان"

به کمیته­‌ی مرکزی سازمان انقلابی!
رفقای شرکت­کننده در کنگره­ی دوم سازمان می­دانند که من چه نقدهایی از رویکرد کنونی سازمان انقلابی داشتم و در بسیاری موردها هم با اعضای کمیته­ی مرکزی کنونی هم­نظر نبودم. اما از آنجا که امید داشتم مسوولان سازمان به مرور زمان سطح دانش­ و آگاهی­شان را بلند برده، دیدگاه­هایشان را نسبت به وضعیت چپ در کل نو کنند و به فکر طرح و راه تازه­یی برای برون‌رفت از بن­بست کنونی در سازمان باشند، و در ضمن، فکر می­کردم که ادامه­ی نقد و بحث­های من در کمیته­ی مرکزی میتواند راهگشا باشد، سعی کردم وضعیت نابسامان سازمان را مدت زیادی تحمل کنم. حالا به این نتیجه رسیده­ام که ادامه­‌ی کار با مسوولان کنونی سازمان انقلابی دشوار است، روی چند دلیل:
1- سازمان انقلابی از آغاز کار تا امروز برنامه­ی تیوریک و عملی جدید و کارآمد را مطرح نکرده و بر ادامه­ی راهی تاکید می­کند که بارها رفته شده و شکست آن بر همگان روشن و آشکار است. باورهای سازمان انقلابی به گونه­ی ناامیدکننده­یی خیلی کهنه­شده و نابکار است و به درد سیاست کمونیستی که خواستار تغییر رادیکال در جامعه است نمی­خورد.
به بیان دیگر، سازمان انقلابی برعکس تمام انتقادهایش از سازمان رهایی مبنی بر داشتن "حرکت موهوم" و بی­‌برنامگی، خود نیز به این بیماری دچار است و دقیقن نمیداند که کدام برنامه­ی عملی و کارآمد را دنبال کند. نه علاقمند کار دموکراتیک است و نه هم در کاری که نام سوسیالیستی را رویش گذاشته دستاوردی داشته است. سازمان انقلابی از کنگره‌ی دوم بدینسو که مسوول جدید در آن انتخاب شد، هیچ جلب و جذبی نداشته و برعکس، شماری از رفقا این سازمان را ترک کرده اند. آنها یا دنبال زندگی شخصی­شان رفته اند و یا هم دوباره به سازمان رهایی پیوسته اند که برای سازمان انقلابی شرم­آور است.   
2- برخلاف تمام ادعاهای ظاهرن انقلابی و انترناسیونالیستی­‌یی که از سوی مسوول سازمان صورت می­گیرد، برتری­خواهی تباری به گونه­ی خزنده و زیرپوستی(که من از آن به عنوان شوونیزم نرم یاد می­کنم)در فکر و عمل مسوول سازمان و شماری از اعضای دفتر سیاسی وجود دارد. این شوونیزم در ظاهر با برتری­خواهی قومیِ علنی و آشکار فرق دارد و تلاش می­کند تعصب تباری-زبانی­اش را زیر لفافه­های "مارکسیستی" و "انقلابی" پنهان کند. شوونیزم نرم می­خواهد از راه استدلال و منطقِ ظاهرن علمی و خیرخواهانه، هویت­های زبانی دیگر را نفی کند. مثلن آنان خیلی کودکانه روی کاربرد برخی واژه­های سچه­ی زبان پارسی قیود وضع می­کنند و بجای آنها از معادل عربی یا پشتو استفاده می­کنند. شاید مسوولان سازمان انقلابی هم مثل شوونیست­های پشتون(جنرال طاقت، اسماعیل یون، شکریه بارکزی و دیگران)فکر می­کنند که واژه­های دبیر، دبیرستان، دانشگاه، دانشکده، دادستانی و غیره، ایرانی است و از این نظر نباید در نوشتار و گفتارِ به اصطلاح "زبان دری" از آنها کار گرفته شود!!    
3- معیارهای برخورد با رفقا پول­محور است. مسوول سازمان و شماری از اعضای دفتر سیاسی فاقد اعتماد و صداقت کمونیستی اند و نسبت به رفقا ارزش انقلابی زیادی قایل نیستند. آنها مدام سعی می­کنند نشان دهند که خیلی در غم دارایی سازمان هستند، اما این فکر بجای آنکه از صداقت انقلابی آنها ناشی شود، از بی­اعتمادی­شان نسبت به رفقایی می­آید که در مقطع خاصی نیاز به همکاری مالی دارند. مسوول سازمان حتا در میان رفقا تبعیض قایل می­شود و بیشتر به کسانی وام می­پردازد که از نظرش مناسب باشد.
بنابر دلایلی که در بالا آمد، من از عضویت‌­ام در کمیته­‌ی مرکزی سازمان انقلابی استعفا می­دهم و هیچ مسوولیتی هم در قبال موضع­گیری­ها و عملکردهای سازمان در آینده ندارم. اما همانگونه که تمام رفقای راستین من می­دانند، تعهدم به مارکسیزم بیشتر از پیش پابرجا است و قوی­تر از گذشته در این زمینه فعال خواهم ماند.
از تمام رفقایی که در کنگره­ی دوم سازمان به من رای دادند، سپاسگزارم. رابطه­ی من با آنها مثل گذشته باقی خواهد ماند و هیچ خللی هم در پیوند سیاسی من و آنها وارد نخواهد شد.
منصور
9 دسامبرِ 2015 میلادی

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

پيمان امنيتي كابل-واشنگتن، تداوم وابستگي





 

نويسنده: ماكسيم خونسرخي 

به دنبال امضاي پيمان اسارت بار استراتژيك ميان كابل و واشنگتن، حالا دولت امريكا ميخواهد پيمان امنيتي را نيز با دولت كرزي امضا كند؛ پيماني كه از نظر حقوقي به امريكايي ها اجازه ميدهد تا ده هزار سرباز خود را پس از 2014 در افغانستان نگه دارند و همچنان چندين پايگاه را در نقاط مهم افغانستان داشته باشند. با آنكه كرزي ظاهراً امضاي پيمان امنيتي را وابسته به عملي­ شدن شرايط­ اش از سوي دولت اوباما ميداند، اما امريكايي ها بارها گفته اند، اگر كرزي اين پيمان را امضا كند يا نكند،‌ از افغانستان به سادگي دست­بردار نيستند.

بسياري بر اين باور اند كه افغانستان با امضاي پيمان امنيتي با امريكا از آشوب و جنگي كه پس از 2014 ممكن است دامن­ اش را بگيرد، جلوگيري خواهد كرد و در ضمن، سالانه چند مليارد دالر را براي تمويل نيروهاي امنيتي­ اش خواهد گرفت و در سطح جهاني هم ديگر منزوي نخواهد ماند؛ تحليلي كه اين روزها در اوج كارزارهاي انتخاباتي از سوي هر نامزد رياست جمهوري مطرح ميشود و هر "كارشناس" و ناشناسي آنرا در رسانه­ ها تكرار ميكند. آنچه را كه اين "كارشناسان" نميدانند يا هم دانسته خود را به نفهمی ميزنند، اينست كه حضور نيروهاي امريكايي در افغانستان،‌ بعد اسارت­ بار، ويرانگر و جنايت­زا نيز دارد كه كمتر به آن توجه ميشود. کشور ما با آمدن امریکایی ها همچنان در جنگ ماند و ترور و انتحار دست پرودگان دولت واشنگتن با گذشت هر روز بیشتر شد و دست جنایتکاران طالب و سایر هراس­ افگنان همچنان در خون مردم بی گناه افغانستان غوطه­ ور ماند؛ فساد دولت پوشالی کرزی که بدون پشتیبانی سیاسی-نظامی دولت ایالات متحد امریکا، شش ماه هم نمیتواند به عمرش ادامه دهد، مردم را به ستوه آورده است؛ افغانستان همچنان بزرگترین تولیدکننده­ ی مواد مخدر در جهان است و یکی از ناامن­ ترین جا برای زنان.

یعنی اگر امریکایی ها نیت شان این بود که سایه­ ی تروریزم، طالبان، مواد مخدر و خشونت را از سر ما کم کنند،‌ افغانستان حالا این حال و روز را نداشت و ما کم از کم کشور امن­ تری داشتیم.

تلاش امریکا برای ماندن در افغانستان و همچنین سینه­ چاکی عده­ ی تکنوکرات مزدور غرب که از رهگذر اشغال کشور ما از سوی امریکایی ها به سرمایه های افسانه­ یی و بادآورده دست یافته اند،‌ این نیست که دموکراسی در اینجا پا بگیرد و یا هم افغانها به خودکفایی و استقلال برسند. بلکه دولت ایالات متحد امریکا میخواهد با تداوم حضور خود در افغانستان، از یکسو گام دیگری برای تطبیق بیشتر استراتژی آسیایی خود بردارد و از سوی دیگر،‌‌ زندگی رژیم وابسته به خود را بیمه کند، تا این رژیم بتواند از منافع او به خوبی دفاع کند.

يكي از عواملي كه افغانها تا اكنون به استقلال و خوداراديت نرسيده اند و همواره دست­بين بيگانگان بوده اند،‌ دخالت ها و دست­ اندازي هاي ويرانگر قدرت­هاي خارجي و ايران و پاكستان در بحران افغانستان بوده است. با اين تحليل، امضای پیمان امنیتی میان کابل و واشنگتن، به این دست­ اندازی ها و دخالت ها بیشتر دامن خواهد زد و از سوی دیگر، افغانستان را همچنان وابسته به ایالات متحد امریکا خواهد کرد و شهروندان افغان همچنان دست­بین بیگانگان خواهند بود. به بیان دیگر،‌ تداوم حضور امریکا در کشور،‌ تلاش ما برای رسیدن به استقلال، آزادی و خودکفایی را سبوتاژ میکند و از این نظر، هیچ آزادیخواهی علاقمند تداوم حضور نیرویی در کشورش نیست که پیامدی جز جنایت، فساد و وابستگی نداشته باشد.


۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

قاضی کبیر، سگِ هار جهادی را بشناسید!(بخش پایانی)






نویسنده: محبوب درقدی
 1-  بی بی، مادر لجور، باشنده ی قریه عمرخیل ولسوالی ینگی قلعه، به تاریخ  9 / 9 /1359 خورشیدی از سوی حاجی اسلم به دستور قاضی کبیر کشته میشود. حاجی اسلم فعلاً معاون حزب عدالت قاضی کبیر میباشد.
2- معلم غلام رسول، فرزند استاد شریف از قریه ی کفترعلی ولسوالی ینگی قلعه، در ماه جدی سال 1359 خورشیدی به دستور قاضی کبیر توسط سنگ محمد، عین الدین و حاجی اسلم بدون اینکه جرمی داشته باشد، کشته شد.
3- پهلوان خدای قل، از قریه ی آرق قشلاق ولسوالی خواجه بهاءالدین، در ماه قوس سال 1359خورشیدی به هدایت قاضی کبیر از سوی قوماندان عین الدین کشته شد.
4- حیات الله، فرزند تورسن محمد از قریه ی کفتر علی ولسوالی ینگی قلعه، در ماه جدی سال 1359خورشیدی به هدایت قاضی کبیر از طرف قوماندان سنگ محمد، بچه حاجی فیض و حاجی اسلم به دلیل خصومت شخصی ترور شد.
5- بادار، فرزند نور محمد از قریه ی عمرخیل ولسوالی ینگی قلعه در ماه دلو سال 1359خورشیدی توسط ارباب میرزا محمد، حاجی اسلم و قاضی کبیر به دلیل خصومت های شخصی کشته شد.
6-  ارباب شکور، فرزند وکیل عبدالغفور از قوم هزاره و از قریه ی هزاره قشلاقِ ولسوالی ینگی قلعه در ماه قوس سال 1359خورشیدی از طرف حاجی اسلم و قاضی کبیر که در یک حزب کار میکردند، به جرم اینکه هزاره است، کشته شد. در ضمن عقده های شخصی پسران عبدالله خان طوطی خیل هم در این مورد رول عمده داشت که زمین های مردم هزاره را گرفته بودند.

7-                ملا شاه محمد، فرزند میرزا علی از قریه ی هزاره قشلاق بود که به جرم هزاره بودن در ماه قوس سال 1359خورشیدی توسط حاجی اسلم به هدایت قاضی کبیر کشته شد.
8-                قره خان باشنده­ی قریه ی کفترعلی به جرم ملازم مکتب بودن در ماه جدی سال 1359خورشیدی به دستور قاضی کبیر توسط افراد حاجی اسلم و حبیب جاغوری کشته شد. بعد از چند روز زن قره خان نیز از سوی این جنایت کاران کشته شد. به گفته ی یک شاهد عینی، زن بیچاره در حالیکه حامله بود، زیر پای جلادان قاضی کبیر و حاجی اسلم می افتد و میگوید، من گناه ندارم، عذر می کنم که مرا با طفلکم نکشید، اما جانیان سگ صفت به وی رحم نمی کنند و زن بیچاره را گلوله باران میکنند.
9-                نجم الدین و سیف الدین، دو  بردار همراه یک مهمان در ماه جدی سال 1360خورشیدی به هدایت قاضی کبیر و حاجی اسلم توسط عاشور علی، مشهور به چنگیز کشته شدند. این دو برادر زن های زیبا داشتند و در قریه ی سوخی های کفترعلی، مربوط به ولسوالی ینگی قلعه زندگی میکردند. به گفته ی مردم محل، مادر نجم الدین و سیف الدین هر روز بخاطر گرفتن معلومات در مورد پسرانش نزد عاشور علی چنگیز میرفته و روزی این جانی بی ناموس به مادر دردمند نجم الدین و سیف الدین میگوید، تیپ پنجصد و سی بچه ات را برایم بیار، در مورد پسران ات معلومات خواهم داد. مادر بیچاره و خوش باور تیپ را به عاشور علی میبرد و این جنایتکار پس از گرفتن تیپ وی را نیز میکشد و چند روز بعد زن نجم الدین را به عقد خود درمی آورد. حاجی اسلم، قاضی کبیر و عاشور علی چنگیز، هر سه زنده هستند، اما عدالت کجاست که این سگان هار را به جزای اعمال شان برساند.
10-
ارباب گل مراد
 
ارباب گل مراد، فرزند ارباب بیگ مراد، در قریه ی لاله میدان ولسوالی درقد زندگی داشت. آدم مهمان دوست، سرشناس و وطن پرست بود. اما وی در ماه سنبله ی سال 1362 خورشیدی، در شب عید قربان به هدایت قاضی کبیر، از سوی یک سگ جهادی دیگر به نام رحیم پهلوان کشته شد. قاضی کبیر پس از ترور گل مراد، دختر جوان وی را جبراً به عقد یکی از چوچه سگانش به نام ضابط امان، مشهور به ضابط مرچک درآورد. مرچک یک سال پیش از سوی نیروهای آیساف در ولایت تخار کشته شد. اما، دختر ارباب گل مراد هنوز زنده است.
 
11-            قاضی عبدالرحمان، برادر زاده ی ارباب غلام جلگه چی از ولسوالی ینگی قلعه، در سال 1370 خورشیدی شخصاً توسط قاضی کبیر زنده زیر خاک شد. بعد از چند روز، مردم محل وقتی قاضی عبدالرحمان را از زیر خاک بیرون کشیدند، دست و پایش بسته بود.
12-            عبدالجبار، فرزند محمد عمرخان، عبدالرحیم، فرزند جمعه خان و محمد اسحاق فرزند قربان بای هر سه به جرم هزاره بودن، به تاریخ 16 ثور سال 1370خورشیدی از سوی قاضی کبیر کشته شدند. هر سه از قریه ی چنغراق چشمه ی ولسوالی خواجه بهاءالدین بودند.
13- قوماندان بدرالدین، فرزند داملا محمد شریف که از جمله ی سرگروپ های جمعیت اسلامی بود، همراه با عبدالغفار، فرزند ابول بای، به تاریخ 25 ثور سال 1370خورشیدی، در قریه ی چنغراق چشمه از سوی سگان قاضی کبیر کشته شدند. شاهدان عینی میگویند، بدرالدین زخمی شده بود، اما به هدایت شخص قاضی کبیر، چوچه سگانش به نام های سید غلام، آدم خان و قوماندان باران یک شاجور مرمی را بر سر و روی وی و یک شاجور مرمی را هم در شکم وی خالی کردند.
14- عبدالقدوس، فرزند بابه خان از قریه ی لاله میدان ولسوالی درقد که از رازهای قاچاقبری قاضی کبیر آگاه بود و جنایت های وی را افشا میکرد، نیز به تاریخ 20 سنبله سال 1377 خورشیدی به هدایت مستقیم قاضی کبیر از سوی یک قوماندانش به نام سخی ترور شد.

15- بسم الله، فرزند تبرعلی که از رازهای قاچاق مواد مخدر قاضی کبیر در مرز با تاجیکستان باخبر بود، به هدایت قاضی کبیر از سوی قوماندان سخی به تاریخ 8 اسد سال 1377 خورشیدی در مرز افغانستان و تاجیکستان کشته شد. محراب الدین، فرزند صفر خواجه که از خویشاوندان بسم الله بود و میدانست که وی از سوی قاضی کبیر ترور شده، همراه با بسم الله کشته شد.

16- یارمحمد، ولد توغل که پولیس سرحدی بود، به تاریخ 14ثور سال 1384 ش، ساعت 12 بجه ی شب به هدایت قاضی کبیر از طرف قوماندان جبار کشته شد. قوماندان جبار قصد داشت که مقدار 200 کیلوگرام هیرویین را از ولسوالی درقد به تاجیکستان قاچاق کند. در عین حال، قاچاقبر دیگری بنام فاروق، بچه ی گدامحمد قصاب از ولسوالی ینگی قلعه نیز مقدار 110کیلوگرام هیرویین و 16 سیر تریاک را میخواسته از سرحد بگذراند و همچنان شاه ضمیر، نماینده ی خاص قوماندان حمزه (حمزه، شوهر خواهر قاضی کبیر است)، نیز 50 کیلوگرام هیرویین را میخواسته از سرحد قاچاق کند.  این مواد که مجموعاً 360 کیلوگرام هیرویین و 16 سیر تریاک میشود، به منطقه یارمحمد پولیس که در پوسته شفتالو بز در سرحد تاجیکستان است، میرسد. یارمحمد پولیس میخواهد با دو نفر سرباز و برادرش از قاچاقچیان محصول بگیرد، اما قوماندان جبار بخاطر جلوگیری از افشاشدنش، پیش دستی کرده در برابر آنها کمین میگیرد که در نتیجه ی تبادل آتش، یارمحمد شدیداً زخمی شده و ساعت 8 همان شب می میرد. قاچاقبر دیگر به نام فاروق نیز مجروح میشود و تمام مواد مخدر بدست قوماندان جبار می افتد. جبار مقدار 70 کیلوگرام هیرویین و 86 کیلوگرام تریاک را در خواجه بهاءالدین برای کریم الله، خواهر زاده قاضی کبیر و قومندان سرحدی تسلیم میکند. اما، یکصد و نود کیلوگرام هیرویین باقیمانده را به قاچاقچیان روسی می فروشد.
قاچاق مواد مخدر از تجارت های پررونق در شمال شرق است و ولایت تخار که با کشور تاجکستان هم مرز است، یکی از بندرهای مشهور قاچاق مواد مخدر به کشورهای آسیای میانه میباشد. قاضی کبیر، کریم الله، قوماندان زلاور، قوماندان عوض، قوماندان حمزه، قوماندان جبار، قوماندان شیردل، قوماندان سخی، قوماندان نادر، قوماندان ودود، ارباب خالق، قندآغا و اسماعیل سفید از افرادی اند که در ولسوالی های ینگی قلعه، درقد و چاه آب به گونه ی گسترده در قاچاق مواد مخدر دست دارند و قاضی های محاکم و اربابان قریه ها نیز با آنان همدست هستند.
این بود مشت نمونه ی خروار جنایت های زیادی که قاضی کبیر در ولسوالی های ینگی قلعه، خواجه بهاءالدین و درقد انجام داده است. به یقین که بسیاری از جنایت های این جهادی بی ناموس هنوز آشکار نشده و یا نگارنده ی این سطور از آن بی خبر است. به امید روزی که قاضی کبیر و سایر سگان هار جهادی به جرم این همه جنایتی که مرتکب شده اند، از سوی دادگاه خلق به دار آویخته شوند تا جامعه از لوث آنان پاک شود.

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

قاضی کبیر، سگِ هار جهادی را بشناسید! (بخش دوم)


نویسنده: محبوب درقدی
خلاصه، قاضی کبیر رقبای سیاسی خود را چه از طریق خود و چه از طریق مسعود از بین برد.
قاضی کبیر بعد از شکست طالبان در افغانستان با کرزی پیمان بست، والی تخار شد، بعد سناتور و حالا هم عضو ولسی جرگه ی دولت پوشالی کابل است و در عین حال حزب "عدالت" را نیز دارد!! مسخره تر از این نمیشود که فرد جانی و سفاک مانند قاضی کبیر که در بی عدالتی و جنایت در شمالشرق نام دارد، حزب "عدالت" بسازد و به مردم درس عدالت دوستی بدهد. در این جا چند مثال از جنایت و بی عدالتی این سگ هار جهادی را میخوانیم:
1-                قاضی کبیر در زمان ربانی، هزاران جریب زمین را به طرفداران خود در ولسوالی های درقد و ینگی قلعه توزیع کرد. در حالیکه هزاران خانواده در منطقه جای نشیمن ندارند، قاضی کبیر، حدود یکصد و هشتاد هزار جریب زمین دولتی(به اساس بررسی های هیاتی از کابل) را غصب کرده است. در ضمن به بسیاری از طرفداران و قوماندان های زیردست خود از جمله حاجی محمدعلی در خواجه حافظ و مولوی خندان زمین داده و در شهر خواجه بهاءالدین به آنها حویلی، سرای و دوکان توزیع کرده است.
2-                ترور پهلوان جمال(حوتِ 1369): پهلوان جمال که در جوانمردی و شجاعت نام داشت، در روستای لاله میدان ولسوالی درقد زندگی میکرد، اما قاضی کبیر از وجود وی احساس خطر کرده بود و به همین دلیل یکی از چوچه سگانش به نام قوماندان جهانگیر را دستور داد تا جمال را همراه با اعضای خانواده اش ترور کند. عبدالصمد(پدر جمال)، زهره(مادر جمال)، عبدالرووف(برادر جمال که 17سال داشت)، لیلا(خواهر جمال که 14ساله بود) و صیف الله(خواهر زاده جمال) همراه با پهلوان جمال یکجا کشته میشوند. عبدالواحد، برادر کلان جمال در این رویداد شدیداً زخمی و دو پایش قطع شد. وی فعلاً زنده است. از پهلوان جمال دو خانم به نامهای قمرگل(دختر ایشان بابا از قریه ی لاله میدان ولسوالی درقد) و گل غوتی(دختر احمد بای از قریه ی خواجه حافظ ولسوالی ینگی قلعه) باقی مانده است. خانم گل غوتی را درست چند روز بعد از ترور شوهرش، قوماندان جهانگیر جبراً به عقد خود در آورد و خانم قمرگل را هم قومندان همت علی از قریه ی لاله میدان ولسوالی درقد اجباراً نکاح کرد. اما خانم قمرگل پیش از مراسم عقد با شجاعت تمام در حضور مردم میگوید:"همت علی یک جنایتکار است. من با قاتل شوهر و اعضای خانواده ام ازدواج نمی کنم." اما قاضی کبیر بعد از نکاح اجباری همت علی جنایت پیشه با قمرگل، به افراد مسلح خود دستور میدهد تا وی را جبراً به خانه ی همت علی ببرند، ولی قمرگل با فریاد و فغان مقاومت می کند و افراد مسلح وی را کشان کشان به روی زمین، در حالیکه لباس هایش پاره شده بود و بدن نیمه برهنه اش را مردم می دیدند، به خانه ی همت علی می برند.
این برخورد جنایت کارانه ی قاضی کبیر با قمرگل احساسات مردم را برانگیخت و آنان را وادار کرد تا بر قاضی کبیر و سگانش حمله ور شوند، اما در این هنگام یک آخوند بی وجدان و کاسه لیس به نام مولوی معراج الدین(وی اصلاً از ولایت بدخشان میباشد و فعلاً در قریه ی پشقاق ولسوالی درقد زندگی میکند. او از اعضای حزب "عدالت" قاضی کبیر است.)، فوراً از جا بلند میشود و میگوید:"های مردم! بدانید که اعضای خانواده ی جمال همه اسیر و برده اند و بنابر این از نگاه شریعت هیچ گونه حقی ندارند و صدایشان قابل شنیدن نیست."
وی به مردم هشدار میدهد که دفاع از یک خانواده ی "اسیر و برده"، "خلاف شرع دین اسلام" است و خداوند متخلفان را مجازات میکند.
مردم از این حکم مولوی در تعجب مانده بخود میگفتند، این دلالان شریعت بجای اینکه جنایتکاران و قاتلان را محکوم کنند، در کنار آنان می ایستند و علیه مظلومان و ستم دیدگان فتوا صادر می کنند. مردم جز نفرت و انزجار نسبت به این جنایت، کاری نتوانستند انجام دهند، زیرا قاضی کبیر به افراد مسلح اش دستور داد که هر کس اعتراضی کرد با مرمی بزنند.  
قاضی کبیر، قوماندان جهانگیر، قوماندان همت علی و مولوی معراج الدین همه به زندگی ننگین خود ادامه میدهند، اما روزی فرا خواهد رسید که این جنایتکاران به جزای شان برسند و انتقام خون پهلوان جمال، اعضای خانواده اش و جفاهایی که در حق زنان وی شد، گرفته شود.


ادامه دارد 

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

قاضی کبیر، سگِ هار جهادی را بشناسید! (بخش اول)


نویسنده: محبوب درقدی
نایب جمعه خان(پدر قاضی کبیر) آدم عیاش و بی بند و باری در ولسوالی درقدِ ولایت تخار بود. وی که زنهای زیادی داشت، مادر قاضی کبیر را که بیوه و از یک خانواده­ی باجوری مهاجر شده در تخار بود، به عقد خود در آورد. اما نایب جمعه خان نسبت به این زن بی علاقه شد و مادر قاضی کبیر با فردی به نام شیخ احمد که ساربان نایب جمعه خان بود رابطه جنسی برقرار کرد و به گفته­ی یک شاهد عینی، از همین زن فرزندی پیدا شد که نامش را محمدکبیر گذاشتند. به این ترتیب پدر اصلی محمد کبیر همان ساربان شیخ احمد میباشد که در حال حاضر باغبان قاضی کبیر است. خلاصه، قاضی کبیر در ولسوالی رستاق ولایت تخار شامل مکتب میشود و به گفته­ی همصنفی هایش، در بحبوحه­ی جوانی هم اخلاق ضعیفی داشت و دوره­ی مکتب وی نیز یک دوره ننگین است. قاضی کبیر برای ختم دوره­ی لیسه شامل مکتب حبیبیه­ی کابل میشود اما پس از  فراغت از این مکتب نمیتواند تحصیلات خود را تکمیل کند.
پس از کودتای ثور، قاضی کبیر به خانه­ی پدر ظاهری اش(نایب جمعه خان) به درقد می رود، اما نایب جمعه خان دیگر از کش و فش دوران ظاهر شاه افتاده و در فقر و تنگ دستی به سر می برد. همسایه های وی میگویند، قاضی کبیر برای رفع مشکلات اقتصادی پدرش بزغاله یی را از کسی نسیه گرفته و می کشد. چون حیوانی برای بارکشی نداشته، بوجی گوشت در پشت قریه به قریه گوشت فروشی میکرده است. در زمان خلقی ها یک مامور دولت خواهر قاضی کبیر را در بدل سه صد افغانی به نکاح خود میگیرد و با روی کارآمدن ببرک کارمل، قاضی کبیر بر شوهر خواهرش حمله می کند، اما خواهر وی در این حمله کشته میشود و شوهر خواهر قاضی کبیر زخمی شده و پرچمی ها وی را برای تداوی به شوروی می برند. در نتیجه شوهر خواهر قاضی کبیر صحت یاب میگردد و قاضی کبیر به جرم قتل خواهر به زندان میرود؛ ولی پس از مدتی طی یک سازش با پرچمی ها از زندان فرار می کند و به جبهه­ی جنگ های خودجوش علیه روسها می پیوندد.
قاضی کبیر از طریق جمعیتی های صمد پاچا به پاکستان میرود و از این طریق با احمد شاه مسعود، سگ جهادی دیگر رابطه میگیرد. پس از چندی، مناسبات قاضی کبیر با مسعود خراب میشود و در دشت قلعه، یکی از ولسوالی دیگر تخار، همراه با انجنیر نسبی به حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، جنایتکار بنیادگرا پناه میبرد و حزب اسلامی پایگاه قاضی کبیر را در ولسوالی های اشکمش و چاه آب(مربوط به ولایت تخار) تعیین میکند. قاضی کبیر تا زمان سقوط رژیم نجیب گاو با حزب اسلامی همکاری داشت.
چون حزب اسلامی با خلقی ها، افغان ملتی ها و نجیب در ساخت و پاخت بود و مسعود هم با سازمان جاسوسی شوروی پیشین(کی جی بی) رابطه داشت، مسعود با پشتیبانی شوروی در سمت شمال پایگاه خود را محکم تر کرد. وی که در توطیه سازی دست بالایی داشت، با یک تیر به اصطلاح عوام دو فاخته زد. یعنی در یک توطیه­ی منطقه­یی هم جمعیتی های سرسخت از قبیل ملا عبدالودود را که تاجیک بود و هم سید جمال و برادرهایش را که هزاره بودند و عضو حزب اسلامی، از میان برداشت و این حزب را در شمالشرق تضعیف کرد.
بعد از سقوط دولت نجیب در ولسوالی های ماورای کوکچه، قاضی کبیر دوباره به یار دیرین خود یعنی احمدشاه مسعود پیوست. در اثر توطیه­ی این دو روباه مکار، برخی قوماندان های جنایتکار جهادی از جمله ملا نادر رستاقی و انجنیر بشیر چاه آبی که از اعضای مهم حزب اسلامی بودند نیز کشته شدند.
افزون بر این ها، مسعود و قاضی کبیر در یک توطیه­ی دیگر، شماری از قوماندان ها از جمله جلیل، عبدالرشید تاتار، ملا عبدالرسول و صمد پاچا را توسط امیر چوغه از میان بردند و جسدهای شان را در روی سرک عمومی به آتش کشیدند.


ادامه دارد