۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

بی تفاوت­ها!


آنتونیو گرامشی
برگردان: مهدی فتوحی

بیزارم از بی تفاوت­ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان می‌کنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است.(۱) انسان­های دست تنها و بیگانه با شهر نمی­توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است، به راستی نمی­تواند شهروند باشد و موضع­گیری نکند. بی تفاوتی، کاهلی است؛ انگل‌وارگی است؛ بی‌ جربزگی است. زندگی نیست. و از این روست که من از بی تفاوت‌ها بیزارم.
بی تفاوتی، وزن مرده‌ی تاریخ است؛ گلوله‌ای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و ماده‌ی راکدی که در آن غالب هیجان‌های درخشان غرق می‌شوند. باتلاقی است که شهری کهنه را در بر می‌گیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینه‌ی جنگ­جویان از آن شهر محافظت می‌کند. زیرا در مرداب­های غلیظ گل آلود خویش حمله کنندگان را می‌بلعد و از میان می‌برد و دل­سرد می‌کند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف می‌کند.
بی تفاوتی، قدرت­مندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند، اما عمل می‌کند. قضا و قدر است و آن چه که نمی­توان روی آن حساب کرد. آن چه که برنامه­ها را ویران می‌کند، که طرح­های خوش­ساخت را واژگون می‌کند. ماده‌ی زشتی است که علیه شعور طغیان می‌کند و آن را خفه می‌کند؛ و این چنین است آن چه روی می‌دهد که در شرّی روی همه هوار می‌شود؛ امکان خیری که یک کُنش قهرمانانه (با ارزش جهان­شمول آن) می‌تواند به وجود آورد، دیگر آن قدر ناشی از  ابتکار معدود افرادی  که عمل می‌کنند نیست، بلکه به بی تفاوتی و عدم حضور بسیاری از آن­ها وابسته است.
آن چه رُخ می‌دهد، از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسان­ها با میل خویش کناره­گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آن­ها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آن­ها را باطل کند و می‌گذارد انسان­هایی بر قدرت سوار شوند، که بعدها تنها شورش خواهد توانست آن­ها را سرنگون کند.
تقدیری که به نظر می‌رسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بی تفاوتی و عدم حضور که در سایه‌ی عواملی پخته می‌شوند، دست‌های معدودی که دام زندگی همگانی را می‌بافند، دست‌هایی که هیچ نظارتی آن­ها را نگاهبانی نمی کند، و توده غافل است، چون اهمیتی به آن نمی­دهد.
تقدیرهای یک عصر، همه دست­ساز بینش­های باریک و اهداف کوتاه مدت و بلندپروازی­ها و علایق شخصی گروه­های کوچک کُنش­گر است، ولی توده‌ی انسان­ها غافل است؛ زیرا بدان وقعی نمی­گذارد. آن گاه عواملی که دیگر پخته شده‌اند، سر بر می‌آورند و دامِ در سایه بافته شده نیز برای ایفای نقش خویش سر می‌رسد.
به همین روی، به نظر چنین می‌رسد که تقدیری هست در فروفکندن همه چیز و همه کس. به نظر می‌رسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیده‌ی طبیعی عظیم. یک فوران. یک زمین لرزه که همه قربانی او می‌شوند: آن که خواسته و آن که نخواسته، آن که می‌دانسته و آن که نمی‌دانسته، آن که کُنش­گر بوده و آن که بی تفاوت؛ و این آخری به خشم می‌آید و می‌خواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرا کند. می‌خواهد آشکارا بگوید که او نمی­خواسته؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحم آمیزانه ناله می‌کنند، بقیه وقاحت بارانه دشنام می‌گویند، ولی هیچ کس از خویش نمی­پرسد - یا‌ اندک‌اند آنان که از خویش می‌پرسند: اگر من هم وظیفه­ام را انجام داده بودم؛ اگر سعی کرده بودم ارزشی به اراده‌ی خویش بگذارم و به نظر خود، آیا آن چه رُخ داده است، روی می‌داد؟ ولی هیچ کس نیست - یا‌ اندک‌اند آنان که از بی تفاوتی خویش ضربه‌ای می‌خورند و از دیرباوری شان و از آغوش نگشودن برای... و کُنش نورزیدنشان با گروه­های شهروندانی که دقیقا برای پرهیز از همان شر می‌جنگیدند و تکلیف خویش را برای بازآوردن آن خیر به انجام می‌رساندند.
بیش­ترشان اما ترجیح می‌دهند در رویدادهای رُخ ‌داده سخن از ورشکستگی آرمان‌ها بگویند و برنامه­های به شکست انجامیده و از این دست دل­خوش­کُنک‌های دیگر؛ و این‌ گونه غیبت خویش را در ایفای هر مسئولیت از سر می‌گیرند. البته نه از این بابت که از قبل نمی­توانند چیزها را واضح ببینند و چندباری قادر نبوده‌اند راه­حل­های خوبی را پیشنهاد بدهند برای مشکلات حاد یا مشکلاتی که نیاز به آمادگی وسیع و زمان کافی داشته‌اند و به همان نسبت اضطراری بوده‌اند، بلکه به این دلیل که این راه­حل­ها با حالتی بسیار زیبا عقیم می‌مانند و این مشارکت در زندگی همگانی با هیچ نور اخلاقی‌ای جان نمی‌یابد؛ چون یک محصول کنجکاوی روشنفکرانه است و نه ناشی از احساس گزنده‌ی یک مسئولیت تاریخی که همه را در زندگی کُنش­گر می‌خواهد و لاادری­گرایی و بی تفاوتی را به هیچ روی نمی­پذیرد.
هم­چنین بدین خاطر نیز بیزارم از بی تفاوت‌ها: زیرا ناله‌ی معصوم جاوید بودنشان، ملولم می‌کند. من از هر یک از ایشان حساب می‌پرسم که چگونه تکلیفی را که زندگی برایشان مقرر کرده و روز به روز مقرر می‌کند، به انجام رسانده‌اند؟ از هر آن چه کرده‌اند و به ویژه از هر آن چه نکرده‌اند و احساس می‌کنم بتوانم سخت باشم و ترحم خویش را تلف و اشک­هایم را با آن­ها قسمت نکنم.
من پارتیزانم، زنده­ام و در وجدان­های ستبرِ هم­سوی خویش صدای تپشِ کُنش­گریِ شهر آینده‌ای را می‌شنوم که بخش من دارد آن را می‌سازد؛ و در آن، زنجیره‌ی اجتماعی روی معدودی افراد سنگینی نمی­کند و در آن هر چیزی که روی می‌دهد اتفاقی و قضا قدری نیست و هوش­مندانه است عمل­کرد شهروندان. در آن شهر هیچ کس نیست که بر پنجره به تماشا بماند، آن گاه که ‌اندک کسانی دارند از جان خویش در می‌گذرند و رگ­هایشان در این فداکاری دریده می‌شوند و به همراه او کسی هم نیست که بر پنجره بماند و  کمین کند تا از‌ اندک خیری که کُنش­گری کسانی چون او به همراه آورده، استفاده کند و اوهام خویش را با توهین به آن که دست از جان شسته و رگش دریده شده، بیرون بریزد که چرا در نیل به اراده‌ی خویش موفق نبوده است.
من زنده­ام. من پارتیزانم. پس بیزارم از آن که مشارکت نمی­کند. من از بی تفاوت­ها بیزارم.
یازدهم فوریه ۱۹۱۷


* * *

۱- فریدرش هبل، یادداشت­های روزانه. با مقدمه‌ی شیپیو ازلاتاپر کارابّا،لانچانو ۱۹۱۲. فرهنگ روح، صفحه‌ی ۸۲. زنده بودن به معنای پارتیزان بودن است. درنگ­ها، شماره‌ی ۲۱۲۷. این سخن فریدیرش هبل در شماره‌ای از مجله‌ی «فریاد خلق» در ماه می ‌۱۹۱۶ منتشر شده بوده، البته به همراه دو درنگ زیر: - زندانی مبلغ آزادی است و - جوان غالبا به خاطر این تفکر که جهان با او آغاز می‌شود، سرزنش می‌شود. ولی پیر را غالبا گمان بر این است که جهان با او خاتمه خواهد یافت. کدام بدتر است؟
توضیح مترجم: پارتیزان در این متن گرامشی معنایی دوگانه دارد: هم به معنای طرف­دار و جانب­دار است و هم به معنای چریک. و به خاطر همین از ترجمه‌ی این واژه خوداری ورزیدم و اصل واژه را به کار بردم تا هر دو معنی به ذهن خواننده متبادر شود.

منبع: رادیو زمانه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

هفت و هشت ثور، دو فاجعه ی پی در پی




نویسنده: ماکسیم خونسرخی 

در چند قدمی دو روز جنایت بار یا بهتر بگویم فاجعه بار هستیم: هفت و هشت ثور. در زندگی، روزها و روزگارانی است که هرگز فراموش نمیشود، مانند روز کارگر، روز کشته شدن ارنستو چه گوارا، کمونیست بزرگ، روز پیروزی انقلاب اکتبر، روز آزادی، روز زن و... . این روزها به دلیل جایگاه سترگ شخصیت ها و رویدادهای بزرگ تاریخی و به دلیل احترامی که نسبت به آنها وجود دارد، هرگز فراموش نشده و نخواهد شد. اما روزها و روزگارانی هم است که به دلیل جنایت بار بودن و سیاه بودن اش از یادها نمی رود. هفت و هشت ثور از این گونه روزها است. در این دو روز، دو فاجعه ی بزرگ تاریخی کشور را به کام اش فرو برد. در هفتم ثور سال 1357 خورشیدی، خلق و پرچم، مزدوران زنجیری سوسیال امپریالیسم شوروی، زیر نام سرخ اما به شدت سیاه وارد چرخه ی قدرت سیاسی شدند و دست به کشتارهای پولیگونی زدند. کودتاهای پی در پی، فاشیسم سیاسی و فرهنگی، استادکُشی و "رفیق" کُشی های خلق و پرچم، کمونیسم و مارکسیسم را بدنام کرد و ابزارهای تازه یی به بورژوازی و بنیادگرایان اسلامی داد تا هرچه در توان دارند علیه کمونیست ها به هرزه گویی بپردازند. این کار بزرگترین خیانت خلق و پرچم در کنار سایر جنایت ها و خیانت های شان بود که در تاریخ واقعی پرولتاریا به خط سیاه درشت نوشته شده است. اگر این خیانت خلق و پرچم نبود، حالا کمونیسم در ذهنیت های توده های فقیر افغانستان مخدوش نمیشد. بیش از ده سال بعد، درست یک روز پس از هفت ثور، در هشتم ثور سال 1371 خورشیدی، تنظیم های جهادی وارد کابل شدند و این سرآغاز یک پایان دیگر بود، پایان پایان ثبات، صلح و آزادی. در جریان جنگ های تنظیمی در کابل که با ورود جهادی ها آغاز شد، شصت و پنج هزار باشنده ی کابل کشته شدند و کابل به شهر آوار و مرده ها مبدل شد. اما با اینهمه جنایت و فاجعه یی که بر سر کارگران و فرودستان افغانستان آمد، جهادی های تبهکار هنوز هم به این روز افتخار می کنند و دولت پوشالی کابل نیز تلاش دارد تا در سال روان خورشیدی از این روز به گونه ی بهتری بزرگداشت به عمل آورد. دور از انتظار نیست که این کار را کند. زیرا دولت تکنوکرات-جهادی افغانستان نیز از هشت ثور به نام روز نجات، آزادی و نمیدانم چه و چه یاد می کند و این را رسالت خود میداند تا از آن تجلیل به عمل آورد. اما اگر مقامهای افغان ذره یی هم وجدان داشته باشند، باید پیش از هر تصمیمی یک بار چهره ی کنونی شهر کابل را ببینند و بعدن در مورد آنچه که بر سر باشندگان این شهر آورده اند، فکر کنند و سپس سه روز به مناسبت هشت ثور، سوگ ملی اعلان کنند. در این صورت میتوان اندکی هم که شده، دردهای ناسور فرودستان افغان را تسکین داد.



۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

گلبدین حکمتیار، تروریست مشهور هم بر می گردد؟




نویسنده: ماکسیم خونسرخی 

رسانه های افغانستان از آغاز "گفتگوهای صلح" میان هیات اعزامی حزب اسلامى به رهبری جنایت کار اخوانی و تروریست اسلامی، گلبدین حکمتیار و "شوراى عالى صلح" رژیم دست نشانده امپریالیسم امریکا، در کابل خبر داده است. غيرت بهیر، ریيس این هیات گفته، به هدف پایان جنگ روان در افغانستان، طرح پانزده ماده يى را به دولت کابل داده و خواستار خروج تدریجی نیروهای ناتو از کشور است. اما این جنایت کار و رهبر تروریست اش که در کشتن ده ها انقلابی و کمونیست افغانستان دست داشته است، نمی گویند و هرگز نخواهند گفت که چه زمانی دست از کشتار شهروندان بی گناه خواهند کشید و از آنچه در این بیش از سه دهه بر سر فرودستان آورده اند، ابراز پشیمانی و ندامت می کنند. سگان هار جهادی و گلبدینی که از ده ها سال بدینسو در جنایت و کشتار فرودستان دست داشته و از خون، عرق و نیروی کار آنان، ویلا و بلندمنزل ساخته اند، حالا به دلیل حاشیه زده شدن از قدرت، تلاش می کنند، گاهی از توبره فدرالیسم سر برون زده و به عوعو بپردازند و گاهی هم با فرستادن هیات ها و پیش کردن طرح هایی، خواستار سهم گیری دوباره در دزدی و چپاول هرچه بیشتر دارایی های زیرزمینی افغانستان از سوی امپریالیسم و لم زدن بر چوکی وزارت شوند. به گونه یی که حتا هم کیشان طالب شان نیز در پی دست یافتن به این آرزو، در حال ساخت و پاخت با سران امریکایی اند تا در ساختار قدرت سیاسی در افغانستان، زیر رهبری و نظارت مستقیم امپریالیسم سهم بگیرند، آرزویی که دولت واشنگتن نیز در پی دستیابی به آن است. بنابر این، بازگشت سگان طالبی و گلبدینی به افغانستان، بیشتر از هر زمان دیگر، عینی تر شده میرود، مساله یی که سرآغاز بدبختی های دیگری برای فرودستان است.